با سه تا از دخترها رفتیم توی یه پارک که بهشون درس " ... " یاد بدم
چند تا پسر از کنارمون رد شدن و یه جور خاص نگامون کردن
یکی از دخترا خندید و گفت : الان میگن خوش به حالش ما یکی هم نداریم
و این سه تا سه تا داره
گفتم : ای بابا ...شما برای من مثل یه وسیله ی پشت ویترین هستین
چه فایده ...
0ــــــــــــ0
هیچی دیگه رفت توی فکر... بنظرم داشت فکر میکرد از پشت ویترین بیاد بیرون یا نه
برچسب:
نویسنده: حدیث جعفرینژاد