احتمالا برای همه این اتفاق افتاده که مثلا یه دوست یا رفیق
همکلاسی و شاید کسی از اقوام و اشنایان که خیلی دوست داری باهاش باشی
فرض کن آمده خونه ی شما ...
شما چکار میکنی ؟؟
شیرینی و چای و میوه را دیر به دیر میاری
حالا اون هی میگه من میخام برم
شما میگی کمی صبر کن میخام میوه بیارم
یا به بهانه ای بیشتر نگهش میداری...
اینکه گاهی هر چی دعا میکنی و مستجاب نمیشه
واسه همینه
خدا میدونه مستجاب بشه شما میــــــــــــــــــری تا کی ؟؟؟ تاوقتی دوباره کارت گیر کنه
چون دوستت داره و میخاد بیشتر باهاش حرف بزنی
هی دعا میکنی و میگی زود باش میخام برم و خدا میگه کمی بیشتر پیشم بمون
خوبه عادت کنیم همیشه خدا را صدا بزنیم و باهاش حرف بزنیم و درد دل کنیم
گاهی مثلا دو رکعت نماز بخونیم و بگیم خدا به نیت اینکه دلم برات تنگ شده میخونم
و هیچ حاجتی ندارم ....
اگر وقتی هم به مشکل خوردیم خداوند زودتر دعاهامون را مستجاب میکنه
چون میدونه شما هستی و نمیری ....
پ . ن : "شعر الان فی البدهه"
چقدر روزای محبوبم به این دلشوره ها پیوست
اگر چه دم به دم گفتم خدایی در کنارم هست
چه روزایی که دلتنگی نشست و هم صدایم بود
غم و غصه دم ِ گوشم دما دم این سخن فرمود
تو تنهایی و تنهایی همیشه قسمتت میشه
چقدر این ناامیدی ها منو سوزونده از ریشه
ولی حسی بهم میگفت خدا میبینتت جونم
شکسته قلب ِ من اما خدا میگفت که میدونم
خدا میبینه دردامو خدا میدونه حرفامو
اگر چه غرق عصیانم ولی میبخشه این خامو
دلم دلگیر و دلتنگه نگو قلب من از سنگه
خدا را شاهد این روزا داره با غصه میجنگه
همه امیدِ این روزا همینه که خدا هم هست
نگاهم میکنه گاهی و میگیره به روی دست
برچسب:
نویسنده: حدیث جعفرینژاد